دروغ هایی که به خود می گوییم!

The Lies We Tell Ourselves
خانه » مقالات فراکوچ » مهارت های کوچینگ » دروغ هایی که به خود می گوییم!

روزی خانمی به مطب من آمد، آهی کشید و گفت: «نمی دونم با زندگی زناشوییم چی کار کنم. شوهرم روابط نامشروع داره. ما زوج درمانی هم رفتیم، اما فایده ای نداشته. شوهرم احساس گناه میکنه یا حداقل این طور وانمود میکنه؛ اما هر بار که قول میده به من وفادار باشه، باز درگیر یه زن دیگه میشه. میدونم باید ترکش کنم، اما ادامه دادن به این زندگی، ساده تر از طلاق گرفتنه…»

من پرسیدم: – «شوهرت قول میده وفادار باشه اما با زن دیگه ای رابطه برقرار میکنه؟»

+ «بله»

– «درسته اگه بگیم تو در واقع، با مردی زندگی میکنی که قول میده و در مقابل، تلاش می کنی مردی رو که رابطه نامشروع داره فراموش کنی؟»

+ «اما نمیتونم فراموش کنم»

– «واقعیت اینه که شوهرت داره بهت خیانت می کنه؛ اما به نظر میرسه چیزی که تو باهاش ازدواج کردی، قول های اونه.»

+ این حرف خیلی تنده!»

– قصد ندارم با تو تند باشم؛ اما آیا رابطه های نامشروع شوهرت با آرزوی تو برای وفاداری، تند نبودن؟»

+ «بله»

– «اگر متوجه بشم با نادیده گرفتن رفتاری که باید اون رو ببینی خودت رو آزار میدی، اجازه دارم این حقيقت رو به تو گوشزد کنم تا دیگه رنج نکشی؟»

+ «وقتی مسئله رو این طوری مطرح می کنی، به نظر منطقی میاد. البته این رو هم بگم که ما دیگه با هم رابطه زناشویی نداریم.»

– متوجه هستم که دیگه با شوهرت رابطه زناشویی نداری؛ اما از اونجا که هنوز با اون زندگی می کنی، امکان داره که داری با دروغ های اون زندگی میکنی؟»

چشم هایش پر از اشک شدند: + «چطور میتونم ترکش کنم؟»

-« نیازی به این کار نیست! شوهر وفادارت قبلأ ترکت کرده. دوست داری کمکت کنم دیگه منتظر بازگشتش نباشی؟»

بیمار من امیدوار بود وفاداریش باعث شود شوهرش نیز وفادار شود، اما این اتفاق رخ نمی داد! چرا او به خود دروغ میگفت؟ چرا همه ما به خود دروغ می گوییم؟

دلیلش این است که پذیرفتن آرزوهایمان ساده تر از پذیرفتن واقعیت است. دل بستن به آرزوها و دروغ هایی که به خود می گوییم ممکن است نخست جان ما را نجات بدهد، اما در بلندمدت، همین دروغ ها بدترین دشمنان ما و علت رنج های بیشتر ما می شوند.

تنها با رها کردن این آرزوها، دروغ ها و اشتباهات است که می توانیم واقعیت را تجربه کنیم. آنگاه می توانیم خود را بپذیریم و سرزندگی و نشاطی را که با دروغ هایمان از دست داده بودیم دوباره کشف کنیم.

درمانگرانی که به شفا دادن فراخوانده میشوند ممکن است منطق ما را تصحیح کنند، به گفته های ما گوش فرا دهند یا بینش هایی را به ما ارائه کنند، اما با اینکه هر کدام از این اعمال از ضروریات روان درمانی اند، هیچ کدامشان به تنهایی روان درمانی نیستند. یک ارتباط درمانی نمی تواند صرفا یک روش، یک فن یا عملی باشد که روی ما انجام می گیرد. برای شفا یافتن، ما باید خود را وقف کشف حقایقی کنیم که از روبرو شدن با آنها اجتناب می کنیم. ما به نصیحت احتیاج نداریم، بلکه نیاز داریم عمق و ژرفای دروغ هایمان را بکاریم تا آنچه را که دنبالش هستیم بیابیم. درمانگر خردمند ساکت نمی نشیند تا ما پرحرفی کنیم و هرچه به ذهنمان می رسد بگوییم.

اگر افراد با گفتن هر چه به ذهنشان می رسد درمان می شدند که مدت ها پیش، قهوه خانه ها انسانها را درمان کرده بودند. درمانگر خردمند از ما میخواهد آن کسی را که در ورای کلمات، بهانه ها و توجیهات هستیم، تجربه کنیم. ما با روبرو شدن با آنچه از آن پنهان می شویم، از میان چالشی درونی گذر می کنیم که شفا نام دارد.

دروغ هایی که به خود می گوییم!

 یک جای کار می لنگد!

همه ی ما درد زندگی را چشیده  و در سیلاب آن غرق شده ایم. حقیقت ما را فرا گرفته است، اما با دروغ هایی که تشخیصشان نمی دهیم و هرگز قصد گفتن آنها را نداریم. متاسفانه این دروغ ها، که ممکن است نخست جان ما را نجات داده باشند، در بلند مدت بدترین دشمنان ما و علت رنج های بیشتر می شوند.

غافل از اینکه دروغ هایمان اشتباهند و با این تصور که خودمان در اشتباهیم به دنبال کمک می گردیم. گمان میکنیم شکسته شده ایم، در حالی که دروغهایمان که شکسته می شوند و به احساساتمان اجازه ی بروز می دهند. با فرار از احساساتمان، دروغ های بیشتری به خود می گوییم که رنج های بیشتری ایجاد می کنند.

روان درمانی سفری است که در آن به هیچ کجا نمیرویم. ما در این سفر، رفتن را متوقف می کنیم. ما از همین لحظه، دویدن را متوقف می کنیم. ما می توانیم عمر خود را صرف فرار از خودمان به سوی هدفی مبهم کنیم، اما واقعیت این است که نیاز به جستن چیزی نیست! عواطف ما، نگرانی های ما، دروغ هایی که به خود می گوییم و حتی حقایقی که از آنها فرار می کنیم، همه و همه اینجا هستند.

رنج ما به واقعیتی اشاره دارد که ندانسته از آن فرار می کنیم.

در درمان، کشف می کنیم که با ارتباط برقرار کردن شفا می یابیم، زیرا زخمهایی که در رابطه پدید آمده اند باید در رابطه شفا یابند؛ رابطه ای که در آن درمانگر برای ما صحبت نمی کند، بلکه با هم گفت و گو می کنیم. وی می خواهد بفهمد ما در پس کلمات، افکار و تخیلاتمان چه کسی هستیم. وقتی که او از ما میخواهد به جای عقایدمان احساساتمان را بیان کنیم، ما را به رابطه ای متفاوت و دنیایی دیگر دعوت می کند. درمانگر، ژرفایی را که از آن وحشت داشتیم آشکار می سازد و برای تحملش از ما حمایت می کند.

او به ما نشان میدهد که چگونه از دیگران و به خصوص از خودمان پنهان می شویم. آنگاه تشویقمان می کند از مخفی گاه خود بیرون بیاییم. او به ما این پیام را می دهد: «تو مهمترین فردی هستی که در زندگی با وی ملاقات خواهی کرد. چرا با خودت آشتی نباشی؟» برای اینکه بتوانیم با خود آشتی باشیم، باید یاد بگیریم به آن کسی که در ورای کلمات، بهانه ها و توجيهاتمان هستیم گوش کنیم.

یک جای کار من می لنگد: شاید هم یک جای کار تو می لنگد!

ما اغلب به خود می گوییم: «یه جای کارم میلنگه!» حال با مثالی در می یابیم که این دروغ چه چیزی را پنهان می کند. فردی معتاد به کوکائین که در ترک بود، صداهایی میشنید که به او می گفتند مواد مصرف کند. او می گفت: «نمیدونم چیه، ولی یه چیزی درست به نظر نمیاد. نمیدونم درستش چیه، ولی میدونم که این درست نیست!»

گاهی اوقات، حس خراب بودن» نشانه شکوفاییِ چیزی از درون است.

این زن خود را مستحق رنج کشیدن می دانست و سالها خود را تنبیه کرده بود. چرا؟ او برای تأمین هزینه مواد، تن فروشی می کرد و چون نمی خواست دخترانش این موضوع را بدانند آنها را نزد پدرشان گذاشته بود. اما در این میان، دریافت که همسرش از دختر بزرگترش سوءاستفاده جنسی کرده است. وی بلافاصله دخترهایش را پس گرفت و علیه همسرش دست به شکایت زد. اما آنچه نباید، اتفاق افتاد! او باز هم مواد مخدر را به امنیت دخترانش ترجیح داد. درمانگران قبلی اش او را ترغیب کرده بودند که از طریق بخشیدن خودش احساس گناهش را از میان ببرد و او میترسید که درمانگر فعلی اش هم همین کار را بکند.

او می گفت: «کاری که من کردم درست نبود و هیچکس نمیتونه من رو قانع کنه که اینطور نبوده.» درمانگر در پاسخ گفت: حق با توست. کارت اشتباه بود و تو این احساس گناه رو تا روز مرگت با خودت خواهی داشت. هیچکس نمیتونه این احساس گناه رو از تو دور کنه و من هم چنین حقی ندارم؛ چون این احساس گناه، سالم ترین بخش وجود توست. تو دقیقا برای اینکه دخترهات رو دوست داری، احساس گناه میکنی. این نشانه عشق توست. درمان در این باره کاری انجام نمیده، اما ما می توانیم تو رو در این خود تنبیهی شدیدی که داری به خودت تحمیل می کنی کمک کنیم. این خود تنبیهی کمکی به دخترت نمی کنه؟ می کنه؟»

او رنج می کشید؛ زیرا به دروغی درباره خودش باور داشت: «من برای همیشه مستحق رنج کشیدنم.» آنچه او ایراد خود می پنداشت نادرست بود؛ زیرا این احساس گناه، در واقع، عشق او را نشان میداد. هنگامی که سرانجام او گناه خود را پذیرفت و آن را تحمل کرد، توانست عشق خود به دخترانش و زیبایی درونی اش را احساس کند. حال که دیگر نیازی به تنبیه خود نداشت، مصرف مواد را برای همیشه کنار گذاشت. او که اکنون میتوانست با آسیبی که ایجاد کرده بود مواجه شود، به کار در یک مهدکودک پرداخت تا به طور نمادین، آن آسیبی که به دخترش وارد کرده بود جبران کند.

ما گاهی هم با این تصور که خودمان مشکلی نداریم به دیگری می گوییم: «یه جای کار تو می لنگه!» ما از آنچه هست ایراد میگیریم: «زن من نباید دیر کنه!» «شوهرم باید بدونه من چی میخوام!» ما برای دیگران باید و نباید تعیین می کنیم و اگر آنطور که می خواهیم نباشند فکر می کنیم اشتباه می کنند و ایراد دارند. در صورتی که شاید دیگران ایرادی ندارند؛ بلکه فقط قابله هایی هستند که ما را از جو آرزوها و توهماتمان بیرون می کشند.

واقعیت این است که جمله یه جای کار تو می لنگه» در بسیاری از اوقات، نوعی فرافکنی است؛ به این معنا که ما واقعیات و ایراداتی را که در خود می بینیم و انکار می کنیم به دیگران نسبت می دهیم. اگر منتقد سرسخت خود هستیم، تصور می کنیم که دیگران ما را دائما نقد می کنند. اگر خودمان را نادیده می گیریم، تصور می کنیم که دیگران ما را نادیده می گیرند. اما همین افرادی که مشکلاتمان را به آنها فرافکنی می کنیم می توانند آیینه هایی باشند که آنچه ما در خود انکار می کنیم، در آنها ببینیم، بشناسیم و بپذیریم.

عبارت «یک جای کار تو میلنگه» در واقع یعنی: «من از حقیقتی که تو در من بیدار می کنی هراس دارم.» باید بدانید که حقیقت چیز بدی نیست؛ درست است که در ابتدا به شدت زجرتان می دهد، اما سپس باعث شفای شما می شود.» تصور کنید که می توانستیم بگوییم: «ای کسی که ظاهرا یک جای کارت می لنگد! متشکرم که اجازه دادی خودم را در تو ببینم. من در تو از آن چیزی متنفرم که در خودم طردش می کنم.»

واقعیت این است که پس از آنکه از انکار دست می کشیم، توهمات ما فرو می ریزند، احساسات ما فوران می کنند و اجازه میدهند شخصیت واقعیمان که باید ملاقات کنیم آشکار شود.

 یک جای کار می لنگد!

چرا به خود دروغ می گوییم؟

ما برای فرار از احساساتی که پذیرفتن واقعیت ممکن است در ما ایجاد کند، به خودمان دروغ می گوییم. ما به جای روبرو شدن با حقیقت، منتظر می مانیم تا تخیلاتمان حقیقت پیدا کنند و این گونه از حقایق زندگی مان اجتناب می کنیم. با انتظار کشیدن برای تبدیل واقعیت به چیزی غیر واقعی، درباره عزیزانمان، خودمان و زندگیمان به خود دروغ می گوییم. ما رنج میکشیم، زیرا با واقعیت میجنگیم؛ جنگی که همیشه در آن بازنده ایم.

دروغ هایی که به خودمان می گوییم نامرئی اند، اما آثارشان کاملا مشهود است. بنابراین، به درمانگری نیاز داریم که به ما در دیدن آن دروغها و خسارتی که وارد کرده اند کمک کند. آنگاه تازه می توانیم با حقایقی که از آنها اجتناب می کردیم مواجه شویم. هنگامی که خیال را رها کنیم، با واقعیت روبرو می شویم؛ واقعیتی که ممکن است حتی بسیار دردناک باشد؛ مانند مرگ یک شخص، یک رابطه، یک شغل، یک رؤیا و … . اما بعد از پذیرفتن احساساتمان و واقعیتی که وجود دارد، نه تنها خود حقیقی مان را کشف می کنیم، بلکه دنیا را آن طور که هست در می یابیم.

واقعیت غالباً ما را ناامید می کند؛ در حالی که تخیلات با وعده رضایت نامتناهی ما را اغوا می کنند. وقتی نزدیک درمانگر میرویم، به سوگواری برای مرگ آن وعده های اغواکننده می پردازیم. هرگاه از احساسات دردناک می پرهیزیم، نشانه های بیماری ای که حاصل نادیده گرفتن حقایق عاطفی زندگی مان است در ما بروز می کند. در درمان می توانیم با احساساتی که از آنها اجتناب کرده ایم روبرو شویم و به زندگی در دنیایی که دیگر وجود ندارد پایان دهیم.

میزان رنج ما متناسب با فاصله ما از واقعیت است. ما گاهی به جای اینکه با دویدن به سوی حقیقت به رنجمان پایان بدهیم، از طریق غذا، الكل، مواد مخدر و روابط جنسی سعی می کنیم که از آن دور شویم. اینها که به اشتباه اعتیاد خوانده می شوند، در واقع به اعتیاد واقعی اشاره می کنند: ما معتادیم به اینجا نبودن، به تحمل نکردن احساساتمان و خود واقعیمان، ما نمی خواهیم احساسات خود را حس کنیم، اما انکار کردن، یک مخدر بی فایده است؛ ما هرچه قدر واقعیت را انکار کنیم، همچنان اتفاق می افتد. واقعیت دائما در برابر ما حاضر می شود. حتی امید به اینکه واقعیت تبدیل به غیرواقعیت شود هم در واقع، نوعی انکار و کاری بیهوده است.

غالباً در سفر درمانمان بالاخره واقعیت را می پذیریم و تصمیم می گیریم که امیدها و انکارهایمان را رها کنیم. اما گاهی پیش از به خاک سپردن امیدهایمان معترض می شویم که: «چرا چنین چیزی اتفاق می افته؟» که در واقع یعنی: «چرا واقعیت برای من اتفاق می افته؟» اینجاست که زندگی به نجوا پاسخ می دهد: «چرا که نه؟ من برای همه اتفاق می افتم. این یک مسئله شخصی نیست.»

یکی از راههای جنگ با واقعیات این است که از فهمیدن همسرمان امتناع کنیم و از او بخواهیم آن قدر توضیح بدهد تا درکش کنیم. زنی که از شوهرش عصبانی و كلافه بود از او پرسید:

– «چرا این قدر وقتت رو به بازی شطرنج اینترنتی میگذرونی؟»

+ چون ازش لذت میبرم!»

– بی معنیه! وقتت رو تلف میکنی!»

+ ببین! من سهمم رو از کار خونه انجام دادم. الان وقت تفریحمه از شطرنج لذت می برم. چی کار کنم این قدر به من گیر ندی؟»

– «باید من رو قانع کنی که این کاری که انجام میدی خوبه.»

آن مرد وظیفه نداشت همسرش را قانع کند. زن سعی می کرد با درک نکردن همسرش، به او زور بگوید؛ به این امید که همسرش بگوید: «من رو درک نمی کنی؟ باشه، مشکلی نیست. پس من دیگه خودم نخواهم بود و صبر میکنم تا تو یه روزی درک کنی که من حق دارم مثل تو نباشم.» اما پیامی که زن به شوهرش می داد این بود: «چطور میتونم تو رو مجبور کنم چیزی رو که من میخوام بخوای؟ اگر بتونم بر تو مسلط شم، همه مشکلاتم حل میشه.»

این استراتژی محکوم به شکست است؛ زیرا تفاوتها هرگز پایان نمی پذیرند. ما كل یک فرد را می خواهیم بدون اجزایش؛ اما كل همیشه از اجزا ساخته می شود. پرسشی که معمولا در این مواقع پیش می آید این است که «آیا باید همسرم را ترک کنم؟» پاسخ این است که «اگر نمیتوانی همسرت را آن طور که هست تحمل کنی، یا باید آرزوی داشتن همسری که دقیقا همان چیزی را که تو می خواهی می خواهد رها کنی، یا همسرت را رها کنی.»

آیا ما میخواهیم همه با ما موافق باشند؟ بله. آیا چنین اتفاقی رخ خواهد داد؟ خیر. آیا این یک نکته منفی است؟ نه! اتفاقا برای رشدمان مفید است. اگر از پوست خود بیرون بیاییم و تصویر ذهنی خود را از دیگران خواسته پنهانی ما از آنها رها کنیم، یاد خواهیم گرفت که افراد دیگر را آن طوری که هستند بپذیریم. این اولین قدم به سوی عشق است.

ما مشتاق دنیایی هستیم که در آن، همه با هم تفاهم دارند و شیران و آهوان در کنار هم زندگی می کنند. چه داستان زیبایی! اما هنگامی که زندگی واقعی، خودش را نمایان می کند خشمگین میشویم: «آنچه ترجیح می دادم اتفاق نیفتاد!» ما برای اجتناب از دنیای واقعی، دنیایی تخیلی را طلب می کنیم؛ ما همسرانی را می خواهیم که همیشه با ما موافق باشند، گروه هایی که با ما همکاری کنند و همکارانی که با ما مخالفت نکنند. «کسی که هستی نباش! کسی باش که من میخواهم باشی.» ما آنچه را اتفاق می افتد با آنچه فکر می کنیم باید اتفاق می افتاد مقایسه می کنیم و برای دوری از درد می کوشیم به درون آرزوهای خود فرار کنیم.

اما اگر تضاد و تعارض نخواهیم، دیگران را هم نخواهیم خواست، آیا برای هر دوی ما جا هست؟ آیا در درون من جایی برای حقیقت تو هست؟

چرا به خود دروغ می گوییم؟

چگونه و از چه مسیرهایی خودمان را فریب میدهیم؟

گاهی امتناع از پذیرفتنِ زندگیِ بیرونی مان، بازتاب امتناع ما از پذیرفتنِ زندگیِ درونیمان است.

مخالفت با دیگران ممکن است روشی باشد که ما برای مخالفت با خودمان انتخاب می کنیم. اگر تضاد بیرونی، انعکاس یک جنگ درونی باشد چه؟

 گاهی اوقات، انسان ها به دلیل اجتناب از تضاد درونی خود، با دیگران دچار تعارض می شوند. گاهی هم با طرد کردن احساساتمان، آنها را از طریق فرافکنی به دیگران منتقل می کنیم تا در درون اطرافیانمان زندگی کنند. ما میتوانیم زندگی درونی مان را به دیگران یا به اشیا فرافکنی کنیم؛ اما آنها همچنان در درون ما باقی می مانند. به عنوان مثال، مردی هر جا میرفت چشمهایی را در درختان و بوته ها می دید که او را نگاه می کردند. این چشمهای توهمی، آرزوی او را برای دیده شدن توسط مادری که در یک سالگی رهایش کرده بود، اقناع می کردند. چه قدر آرزو و دلشکستگی در شاخه های بالای سر این مرد لانه کرده بود!

اما چگونه میتوانیم احساساتی که در خود انکار می کنیم و به دیگران انتقال می دهیم، تشخیص دهیم؟

 قضاوت ها، شکایت های ما و باورهای متداول ما درباره دیگران، آیینه هایی هستند که ما از طریق آنها می توانیم به درون خویش نگاه کنیم. صفاتی که ما در دیگران محکوم می کنیم همان چیزهایی اند که در درون خود طرد می کنیم. ما شکایت می کنیم که دیگران به ما آسیب می رسانند تا از مواجهه با اینکه چطور به خودمان آسیب می رسانیم، بپرهیزیم.

ما چیزی را که در دیگران بر آن تمرکز می کنیم در خود نادیده میگیریم. وقتی می گوییم: «اون باعث میشه احساس کنم که…)، در واقع منظورمان این است که: «اون من رو به یاد چیزی میندازه که سعی کردم از شرش در درون خودم خلاص شم.» و چه جایی بهتر از خانواده برای انتقال احساسات؟ كجا میتوانیم به راحتی درخواست های غیرممکن داشته باشیم؟ چرا جایی دیگر را برای فرافکنی انتخاب کنیم، وقتی در اینجا کاملأ ورزیده هستیم؟ تضادهای خانوادگی» معمولا بر اثر فرافکنی و تضاد با واقعیت اتفاق می افتند.

اما ما با طرد و رد احساساتمان، در حقیقت خود را طرد می کنیم. ما آن احساسات را به دیگران فرافکنی می کنیم و آنها عصبانی، خودخواه و ایرادگیرند.» ما از دیگران دوری یا آنها را کنترل می کنیم، بی اینکه بدانیم ویرانگری ای که در دیگران می بینیم در درون خودمان است. لازم نیست دیگران را سر و سامان دهیم، بلکه باید دوستشان بداریم. اگر چنین کنیم، آنچه در درون ماست نیز رو به راه می شود. بزرگترین محبت در حق عزیزانمان این است که به فرافکنی های خود اقرار کرده و خودمان از نصایحی که به دیگران میدهیم پیروی کنیم.

وقتی که از چسبیدن به تخیلاتمان دست میکشیم، می توانیم خانواده ای را که داریم بپذیریم، دوست بداریم و کشف کنیم؛ همان کسانی که فکر می کردیم می شناسیم. حتی اگر خانواده ما فاسد و شیطانی باشد، دوست داشتن به این معنا خواهد بود که ما حقيقت آنها را انکار نخواهیم کرد و اجازه خواهیم داد طینت شیطانی آنها درسی که نیاز داریم به ما بدهد.

برای فریب دادن خودمان، گاهی هم پیش می آید که تمام خواسته های خود را نادیده میگیریم و از ترس این واقعیت که ممکن است برای همه دوست داشتنی نباشیم، همیشه با دیگران موافقت می کنیم. اما اگر نتوانیم به دیگران «نه» بگوییم، نمیتوانیم به خودمان «بله» بگوییم. ما از دیگران اطاعت می کنیم، اما آنها را به دلیل انتخاب خودمان سرزنش می کنیم.

ما حتی در برخی اوقات دست به گلچین کردن احساسات خود می زنیم. یعنی از آنجایی که همه آنچه در درونمان احساس می کنیم دردناک است، نیمی از خود را نادیده میگیریم. ممکن است احساسات منفی را گلچین کنیم، ممکن است احساسات مثبت را، ممکن است تبدیل به فردی کاملا عصبانی شویم یا ممکن است برای رشد معنوی از خشم بپرهیزیم.

واقعیت این است که همین اندیشه خلوص باعث میشود که ما از حقیقت جدا شویم. زندگی ما مشتمل بر خلوص و ناخالصی است؛ زندگی سوپرمارکت نیست که ما در آن، احساساتی که دوست داریم انتخاب کنیم و بقیه را در قفسه ها رها سازیم. به همین دلیل، درمانگر در روان درمانی، به ما کمک میکند تا همه چیز را بپذیریم و آنکه همیشه بوده ایم، یعنی ترکیبی از ویژگیهای خوب و بد را ببینیم.

ما حتی گاهی با بی ارزش سازی دیگران به خودمان دروغ می گوییم. زنی روان درمانگرش را به دردنخور، نظراتش را مسخره و روان درمانی را بی فایده می دانست. در طول جلسه روان درمانی مشخص شد که در گذشته، کسانی که آن زن دوستشان می داشت، وی را آزار داده بودند. او، هم محبت واقعی درمانگرش را میخواست، هم از بی رحمی خیالی او می ترسید. او به جای قبول این خطر که ممکن بود همچون گذشته بی ارزش شود، ترجیح میداد افراد را در زمان حال، بی ارزش کند.

ادامه دادن به بی ارزش سازی به فرد آسیب می زند و ما وقتی بی ارزش سازی را بپذیریم، خشم، افسردگی و ناامیدی حاصل از آن به ما صدمه وارد می کند.

بی ارزش سازیها فضولات ذهن اند، نه بینش های ما. ما بی فایده و به دردنخور نیستیم، بلکه بی ارزش سازی های دیگران بی فایده است. جالب اینجاست که بی ارزش سازی، اتفاقا ارزشهای ما را آشکار می کند؛ چرا که یک فرد چیزی را در ما می بیند که به آن حسادت می ورزد و قادر به تحمل آن نیست. حال، هر کسی ممکن است بخواهد ما را بی ارزش کند، اما ما نیز انتخاب خود را داریم: میتوانیم به جای همکاری و پذیرش بی ارزشی خود، راهمان را از او جدا کرده و حد و مرزهایی را در روابطمان مشخص کنیم.

چگونه و از چه مسیرهایی خودمان را فریب میدهیم؟

داشتن ذهنی گشوده به روی حقیقت

زمانی که ما دروغ هایمان را رها می کنیم، رو به حقیقت گشوده تر می شویم؛ اما برای این کار باید مهارت توجه، تعامل و گوش دادن فعال را نیز در حین درمان، در خود تقویت کنیم.

حال این پرسش پیش می آید که نقش توجه در درمان چیست؟

ما به نظرات دیگران توجه می کنیم تا از دام نظرات خودمان رها شویم. هر ایده و نظری محدودیت های خود را دارد و از طریق آنها چیزهایی را می بینیم و چیزهایی را نمی بینم. از این رو، ما به کمک دیگران نیاز داریم تا آنچه نمی توانیم ببینیم به ما نشان دهند. هر بار که یکی از دروغ هایمان را رها کنیم به آنچه واقعا هستیم نزدیکتر می شویم.

درمانگر، دفاع های ما را، یعنی عادات فکری، تفاسیر معمول، فرافکنیهای رایج و دیوارهایی که برای جدا کردن خود از عزیزانمان ایجاد می کنیم مختل می کند. آنگاه است که ما می توانیم گوش فرا دهیم و به روی دیگران گشوده شویم، نه به روی تصویری که از آنها در ذهنمان ساخته ایم. گشوده بودن کمک می کند که عینک کمال گرایی را از چشمان خود برداریم و خودمان و دیگران را به عنوان انسان هایی که گاهی دچار نقص هایی می شوند بپذیریم.

واقعیت این است که ما نه ایده آل، بلکه واقعی هستیم. ما همیشه در مقایسه با آرمان ها ناقصيم. ما نمی توانیم از آنچه هستیم فرار کنیم. ما از طریق واکنش های دفاعیمان در پی رهایی از احساساتمان هستیم و عمری را در فرار و گریز میگذرانیم. ما رهایی ای را میجوییم که هرگز به وجود نخواهد آمد؛ رهایی از تضاد، احساسات، زندگی و مرگ! همچنین، این رهایی را در جایی میجوییم که کمکی به ما نمی کند؛ در تخیلاتمان. هنگامی که از فرار از واقعیت دست می کشیم و آن را می پذیریم، به آزادی ای که در جستجوی آن بودیم میرسیم.

گوش دادن به دیگران یا به خودمان؟

چشم توهمات بصری به وجود می آورد و ذهن توهمات احساسی، در زندگی روانشناختی، ما دیگران را نمی بینیم، بلکه پیش پنداشتهای خود از آنها را می بینیم. همان طور که آموختیم نام دیگر این پیش پنداشتها «دفاع» است. دفاع ها روش هایی هستند که ما برای تحلیل کردن، فیلتر کردن، مسدود کردن و تفسیر دنیا به کار می بریم. این روش ها الگوهایی از غفلت ایجاد می کنند که به اشتباه آن را حقیقت مینامیم. هر چند که آنها تقریبا همیشه پاسخهای انطباقی ما از دوران کودکی هستند؛ اگر در روابط بزرگسالی ما به کار روند، رنج ایجاد می کنند.

به عنوان مثال، اگر من برای رد شدن در یک امتحان بهانه ای بتراشم، آن بهانه را حقیقت می انگارم و بقیه حقیقت را نخواهیم دید: اینکه به اندازه کافی درس نخوانده ام. یا اگر به همسرم بی ادبی کنم و او اعتراض کند، ممکن است این گونه فرافکنی کنم که همسرم بیش از حد حساس است. در این صورت، من نه بی ادبی خود را، بلکه اعتقاد خود را خواهم دید. دفاع ها کاری میکنند که ما آنچه را اینجا هست نادیده بگیریم. بنابراین، ما بر روی واقعیت هایی که نمی بینیم سکندری میخوریم و تنها چیزهای غیرواقعی، یعنی تصاویر ساخته ذهنمان را می بینیم. بنابراین، برای اینکه بتوانیم واقعیت ها را مشاهده کنیم، دریافت های غلطمان باید ناپدید شوند.

یکی از راه هایی که به از بین بردن دفاعها و تصاویر اشتباه کمک می کند، درست گوش دادن است.

ما تصور می کنیم که گوش میدهیم؛ اما واقعیت این است که ما فقط توقع داریم و قضاوت می کنیم. ما آنچه را می شنویم با آنچه به آن باور داریم مقایسه می کنیم. دلیل این مسئله این است که نمی دانیم انسانها هیچگاه نمی توانند صد در صد شناخته شوند. همچنین، احترام به من نمیدانم!» و ناشناخته بودن دیگران دشوار است؛ اما پر کردن جاهای خالی درباره آنها با تخیلاتمان کار ساده ای به نظر می رسد. از آنجا هم که این تخيلات از آن ما هستند، واقعی به نظر می رسند. ما این گونه فکر میکنیم که «اگر من احساسش می کنم، پس باید درست باشه!»

زنی میانسال که تصور می کرد قربانی دیگران شده است به درمانگرش گفت: «باید این رو بهت بگم؛ تو در ظاهر با من همدلی میکنی، اما در باطن این طوری نیستی. باید حدس میزدم که تو هم مثل دیگران خواهی بود.» اما تقصیر درمانگر چه بود؟ اینکه او فقط عقیده ای متفاوت داشت. زن از خودش میپرسید که چرا درمانگرش با او موافق نیست و بدون اینکه بتواند علت مخالفت او را درک کند، فکر می کرد درمانگرش میخواهد او را آزار دهد. وی از همین داستان با کمی تغییر برای توضیح همه رابطه هایی که داشت استفاده می کرد. او همیشه خیر را به خودش و شر را به دیگران نسبت می داد. این روش، « الگوی جهالت» نام دارد؛ یعنی حالتی که از طریق بی توجهی به ناشناخته بودن دیگران و جبران این عدم درک» با انگیزه های خصومت آمیز ایجاد میشود.

واقعیت این است که ما چون قادر به تحمل خسران های زندگی نیستیم، ممکن است برای تسکین خود به توهم، فرافکنی و دروغ روی آوریم. اما اگر این خسران ها را تحمل کنیم، نوعی رهایی را تجربه خواهیم کرد. در این راه، گوش دادن به دیگران می تواند بسیار کمک کننده باشد. شاید با خودتان فکر کنید که گوش دادن کاری ساده و آسان است؛ اما در بیشتر مواقع، ما به شکلی دروغین به دیگران گوش می دهیم. به مثال بعدی توجه کنید:

زنی در گوش دادن به خود مشکل داشت. وی به سرعت صحبت می کرد، افکاری درهم ریخته داشت و در هنگام صحبت، پاهایش را تکان می داد. درمانگر به او گفت: – «خیلی تند صحبت می کنی! خودت متوجه این مسئله هستی؟»

+ «متوجه نبودم، ولی میخوام درباره چیز دیگه ای صحبت کنم.»

– «سريع صحبت کردن نشانه اضطرابه. آیا الان در بدنت اضطراب رو حس میکنی؟»

+ «بله، ولی میخوام درباره چیز دیگه ای صحبت کنم.»

– «شک ندارم میخوای از چیز دیگه ای صحبت کنی؛ ولی متوجه این هست که چطور اضطراب خودت رو نادیده می گیری و من رو هم تشویق می کنی اون رو نادیده بگیرم؟ الان در پس کلماتت چه احساسی داری؟ »

چشمان زن پر از اشک شد و گریست. او به وراجی ذهنی خود گوش می داد و نه به اضطراب در بدنش. او خود و احساساتش را نادیده می گرفت و ناخودآگاه سعی می کرد توجه درمانگرش را از خود واقعی اش منحرف کند.

ما نیز گاهی به جای گوش دادن به دیگران، فقط به اعتقادات خودمان گوش می دهیم و در واقع، اصلأ چیزی از حرفهای آنها نمیشنویم. اگر می خواهیم شنونده خوبی باشیم، باید طرف مقابل را لایق شنیده شدن بدانیم؛ یعنی او را کسی در نظر بگیریم که نمی خواهیم نادیده اش بگیریم یا با او بحث کنیم یا تحت سلطه خود درآوریم. آنگاه میتوانیم به این واقعیت تسلیم شویم که دیگران نیز دیدگاه هایی غیر از دیدگاه های ما دارند.

حتی گاهی دلیل درست گوش ندادن ما این است که فکر می کنیم همه چیز را می دانیم و نیازی نیست که به حرف های طرف مقابلمان گوش بدهیم. ما می گوییم: چرا باید به حرفاش گوش بدم؟! من که میدونم چی میخواد بگه!» ما تصور می کنیم که کل تصویر را می بینیم، در حالی که تنها چشم انداز خود را می بینیم.

 ما هرگز قادر به شناختن دیگران نخواهیم بود؛ در حقیقت، ما خود را نیز نمی توانیم کاملا بشناسیم بنابراین، وقتی شخصی می گوید: «دقیقا میدونم چه فکری میکنی.» او نه به شما، بلکه به فرافکنی ذهن خود بر روی شما نگاه می کند؛ او واقعيت شما را با افکار خودش درباره شما یکی فرض می کند. وقتی که ما محدودیتهای دانش و پرسپکتیومان را بپذیریم، می توانیم بدون قضاوت گوش بدهیم و از این اعتقاد خود که می توانیم دیگران را کاملأ بشناسیم صرف نظر کنیم.

اما پس از گشوده شدن ذهن به روی حقیقت، چه اتفاقی می افتد؟

داشتن ذهنی گشوده به روی حقیقت

و سرانجام، پذیرش حقایقی که از آنها اجتناب می کردیم

برای شفا يافتن باید حقایقی که از آنها اجتناب می کنیم و احساساتی که آن حقایق در ما بیدار می کنند بپذیریم. این حقایق، زندگی درونی ما (احساسات، نگرانی های ما و نحوه اجتناب ما از نگرانی ها) و زندگی بیرونی ما (واقعیت) را در بر می گیرند. در این پذیرش، ما کشف می کنیم چه کسی هستیم و در پس دروغ هایی که به خود می گفتیم چه کسی بوده ایم.

یکی از بخش های زندگی که پذیرش می تواند نقش بسزایی در آن داشته باشد، ازدواج است.

عاشق شدن ماجرای شگفت انگیزی است، اما پس از چند سال اتفاق عجیبی رخ می دهد؛ همسر ما متفاوت و ناامید کننده به نظر می رسد. اما چرا؟

ما در عنوان مجله ها می خوانیم: «چگونه یک همسر کامل باشیم؟» یا «چگونه زندگی زناشویی خود را دوباره زنده کنید.» اما هیچ یک از این مقاله ها به ما نمی گویند که اگر سعی کنیم یکدیگر را به شریک آرمانی تبدیل کنیم رابطه ما خواهد مرد! هیچ یک به ما نمی گویند اگر به جای همسرمان افکار خود را دوست داشته باشیم ازدواجمان نابود خواهد شد.

وقتی که ما داستان خود را درباره اینکه همسرمان چگونه باید باشد دوست داریم، سعی می کنیم سناریویی که او باید بازی کند در اختیارش قرار دهیم: «چرا همیشه دیر میکنی؟» «تو نباید این قدر تلویزیون تماشا کنی!» «تو چرا این رو نپوشیدی؟» «تو که به اندازه کافی غذا خوردی!» سرانجام، همسر ما درمی یابد که ما تصویر خودمان را از او می خواهیم، نه خود او را؛ بنابراین عصبانی میشود.

هنگامی که می گوییم: «اگه صبحها زودتر از خواب بیدار بشی خیلی خوشحال تر میشی.» در حقیقت منظورمان این است که من خیلی خوشحال تر میشم اگه تو خودت نباشی و به جاش کسی باشی که من میخوام!» اما همیشه به جای آن شخصیت ذهنی با همسر واقعی خود روبرو می شویم و شروع می کنیم به نالیدن، شکایت کردن و جستن کتابها و مقالاتی که به ما بگویند چطور با همسرمان بحث کنیم! حال، اگر جنگ اصلی ما با واقعیت باشد چه؟ آیا این جنگ می تواند باعث شود همسر واقعی ما ناپدید و به جای او همسر خیالی ما پدیدار شود؟

افراد تکه های ایستا و بی تحرک پلاستیکی نیستند؛ بلکه موجوداتی زنده و متغيرند. هنگامی که فردی را دوست می داریم، با کسی ارتباط داریم که هم او را می شناسیم، هم در آینده خواهیم شناخت و هم هرگز نخواهیم شناخت، معشوق یک تکه گل کوزه گری نیست که او را به شکل تصویر ذهنی خود در بیاوریم؛ بلکه انسانی است که با او وارد یک مشارکت و مصاحبت می شویم.

ما درک نمی کنیم کسانی که دوست میداریم حتی پس از دهه ها زندگی مشترک هم برای ما اسرارآمیز باقی می مانند. ما همیشه در حال بهتر شناختن عزیزانمان خواهیم بود. در پس اعتقادات ما فردی ناشناخته نهفته است؛ فردی که افکار ما به او نفوذ نمی کنند، اما می توانیم او را بپذیریم و حس کنیم.

دیگران همواره بزرگتر از نظریه هایی هستند که ما درباره آنها در ذهن خود داریم. ما نباید طوری به دیگران نگاه کنیم که گویی آنها را کاملا می شناسیم. افراد نه برای تأیید فرضیه های ما، بلکه برای مخالفت با آن زاده شده اند. تا زمانی که تصحيحهای ذهنی خود را دوست بداریم هرگز نخواهیم توانست از شگفتی ملاقات شخصی که در پس آن ها مخفی شده است لذت ببریم. اگر از ما بخواهند بین پذیرفتن دیگران و افکار خود یکی را برگزینیم، باید اولی را انتخاب کنیم؛ در این صورت است که افکار ما وسعت می یابد و آنچه هست را در خود جای می دهد. آیا ما شناختنی هستیم؟ خیر، اما پذیرفتنی هستیم. این چیزی است که ما در آن زندگی می کنیم: پذیرش!

ما در زندگی راههایی را می پیماییم که دروغ هایمان مشخص کرده اند و فقط به رنج می انجامند. وقتی رنجمان طاقت فرسا و جانکاه می شود، نیازمند کسی می شویم که در دیدن دروغ هایی که باور کرده ایم و دروغ هایی که به خود می گوییم ما را یاری دهد. چون تنها با دیدن این دروغ هاست که با حقایق زندگیمان مواجه می شویم و به راه حقیقت باز می گردیم.

ما معمولا می پنداریم دردی که به آن دچار شده ایم مشکل اصلی ماست، اما فراموش می کنیم که این درد صدای حقیقتی است که در گوش ما نجوا می کند: «تو گم شده ای؛ به خانه برگرد.» برای بازگشتن به خانه، نیاز داریم تا دفاع های خود را که همان روش ها و افکاری هستند که برای فرار از حقایق زندگی به کار می بندیم، شکسته و با احساسات واقعی پشت این دفاعها مواجه شویم.  این مواجه شدن با حقایق ممکن است در ابتدا بسیار دردناک باشد، اما به زودی باعث احساس آزادی و رهایی ما خواهد شد.

کوچ مناسب، نجات دهنده شما از باتلاق توهمات

اگر شما یا کسی که در باتلاق توهمات و دروغ به خود غرق شده است، به دنبال راهی برای خروج از این وضعیت هستید، مراجعه به لایف کوچ (life coach) می‌تواند برای شما مثمر ثمر ترین راه باشد.

  • یک کوچِ زندگی شما را نصیحت نمی کند.
  • لایف کوچ متمرکز بر کمک به شما، برای تعیین اهداف اسمارت شده و روشن‌کردن مسیر زندگیتان است. با همکاری یک چنین دوستی در زندگی، می‌توانید اولویت‌هایتان را مشخص کنید و به برنامه‌ریزی و عملکرد موثرتری دست پیدا کنید.
  • لایف کوچ به شما کمک می‌کند الگوهای منفی و توهماتی که شما را به دروغ و باتلاق توهمات فرو می‌برند، شناسایی کنید. او می‌تواند به شما کمک کند تا از طریق تحلیل و تغییر الگوهای منفی، به سمت رشد و توسعه شخصی پیش بروید.
  • با همراهی با یک لایف کوچ، شما می‌توانید خودآگاهی بیشتری پیدا کنید. این موضوع به شما کمک می‌کند تا بهتر بفهمید که چه مواردی شما را به دروغ و باتلاق توهمات فرو می‌برد و چگونه می‌توانید از این الگوهای ناپسند جدا شوید.
  • لایف کوچ به شما مهارت‌های زندگی مورد نیاز برای موفقیت و رشد شخصی را آموزش می‌دهد. این شامل مهارت‌های ارتباطی، مدیریت زمان، اهداف‌گذاری، حل مسئله و استراتژی‌های موفقیت است.
  • از همه مهمتر چنین شخصی شما را در مسیر تغییر و بهبود همراهی می‌کند. او می‌تواند به شما انگیزه‌ ببخشد و نگذارد این روند را تنهایی سپری کنید.
اولین جلسه کوچینگ خود را همین حالا رزرو کنید...
5/5 - (1 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© 2024 • تمامی حقوق وبسایت متعلق به آکادمی فراکوچ میباشد.